شيخ محمد بن طاهر السماوي ( مترجم : عباس جلالي )
107
ابصار العين في انصار الحسين ( ع ) ( سلحشوران طف ) ( فارسي )
جايى نشست كه ابن زياد او را مىديد و به سخنان مسلم گوش فرا داد ؛ مسلم به دو سفارش كرد و گفت : « از آن زمان كه وارد كوفه شدهام ، هفتصد درهم قرض گرفتهام ، لذا زره مرا به فروش و بدهىام را بپرداز و پيكر بىجانم را از ابن زياد بستان و به خاك بسپار و كسى را نزد حسين عليه السّلام اعزام نما كه او را از آمدن منصرف سازد ؛ زيرا من طى نامهاى بدان حضرت نوشتهام كه مردم با او هستند و به اعتقاد من وى رهسپار اين ديار شده است » . عمر سعد به ابن زياد گفت : آيا مىدانى به من چه گفت ؟ چنين و چنان سفارش كرد . ابن زياد به مسلم گفت : شخص امانتدار هيچگاه به تو خيانت نمىكند ، ولى تو خائنى را امين قرار دادى [ اى ابن اشعث ! ] اموال مسلم ، مربوط به خودت با آن هر چه خواستى انجام بده و هرگاه ما او را كشتيم در مورد جنازهاش هر كارى انجام دهند براى ما تفاوتى ندارد و يا گفت : وساطت تو را در مورد جنازهء وى نمىپذيريم ؛ زيرا او از نظر ما شايستهء اين كار نيست ؛ چون با ما مبارزه كرده و قصد براندازى ما را داشته است و حسين اگر به ما كارى نداشته باشد ، با او كارى نداريم و اگر با ما سر ستيز داشته باشد ، دست از او بر نخواهيم داشت و سپس به مسلم گفت : اى پسر عقيل ! مردم ، متحد و يكپارچه بودند چرا به سوى آنان آمدى تا آنها را پراكنده سازى و ميان برخى با بعضى ديگر دشمنى ايجاد كنى ؟ مسلم فرمود : « من هرگز ! براى چنين كارى بدين جا نيامدهام ، ولى مردم اين شهر مدعى شدند كه پدرت ، برگزيدگان و خوبان آنان را كشته و خونشان را به زمين ريخته و با آنان چون كسرى و قيصر رفتار كرده است و ما نزدشان آمديم تا مردم را به عدالت فرمان داده و آنان را جهت عمل به دستورات كتاب الهى ، فرا بخوانيم » .